تبليغاتX
شاهدخت پارس

شاهدخت پارس

تاریخی و فرهنگی

تازگیا دل و دماغ نوشتن زیاد نداره انگار آدما هرچی سنشون بالاتر میره بیشتر دوست دارن حرفاشونو تو

دلشون نگهدارن

 

 

عادت انسانها رفع وظیفه است...

اینم نوعیش بود

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط نیلوفر معتمدی| |

علی...

 

شاید باور اینکه انسانی با ویژگی اعتقادی من عاشق بزرگ مردی

 

همچون او باشد سخت است...

 

به بزرگی او با تمام وجود باور دارم با اینکه  ناسینالیست هستم و او

 

یک عرب، اما بزرگ ، جوانمرد و هزاران ویژگی دیگر که زبانم از

 

گفتنش ناتوان است.

 

و به خود میبالم که با دیدی باز به وجود جوانمردت رسیدم نه بر پایه ی

 

مسلمان زادگیم.

زادروز پر برکتت فرخنده باد...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط نیلوفر معتمدی| |

کم کم به بزرگترین جشن پارسیان نزدیک میشویم.

روزی که کوروش بزرگ بدون هیچ گونه جنگ و خونریزی وارد بابل شد.

وی بر اوضاع مردم سامان بخشید ، یهودیان را اسکان داد و معبد هیکل را بازسازی نمود،

وی اجازه نداد سپاهیانش بر مردم ظلم و ارعاب کنند، با احترام پادشاه مقلوب را به ایران

برد و بابل را جزء قلمرو خود نمود.

کوروش بزرگ بر خلاف عقاید آیینی خود بر مردوک ،خدای بابل سجده نمود.

این نیکو منشی و اقتدار منجر به نامگذاری ۷ آبان  به نام کوروش بزرگ از طرف سازمان

ملل شد.

ما ایرانی ها با افتخار این روز را جشن خواهیم گرفت...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط نیلوفر معتمدی| |

چندی است از صدا و سیمای ایران شاهد سریالی تاریخ هستیم که به معنای واقعی

ما ایرانی ها را مورد تحقیر و توهین قرار داده.

مختار نامه

 

در جای جای این سریال ما شاهد بی احترامی و زیرپا گذاشتن فرهنگ اصیل پارسی هستیم.

 

منکر ظلم ستیز بودن این شخصیت نمیشوم و شاید هم درجای خود شایسته ی

 

تقدیر و ستایش باشد اما نه به بهای لگدمال کردن خون ریشه واصالت!!!!!!!!

 

قرار نیست تاریخ کهن ایران به اسلام پرستی فروخته شود ما هیچ گاه نباید از

 

خاطر خود پاک کنیم که در آغاز هر چیز ایرانی هستیم بعد مسلمان.

 

بسیار جالب است که مردم ایران ظلمهایی که بر کشور و مردم بیگناهشان روا شده رانیک فراموش میکنند.

 

کاش در خاطر مه آلودمان ثبت میکردیم :

نه وطن را به آیین نه آیین را به وطن را به آیین نفروشیم

 

ای کویر تو بهشت جان من

عشق جاویدان من

ایـــــــــــــــــــران من...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط نیلوفر معتمدی| |

انگار مادرم گریسته بود آن شب!

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود

و آن کسی که نیمه ی  من بود به درون نطفه ی من بازگشته بود

و من در آیینه میدیدمش که مثل آیینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان مرا صدا کرد و من عروس خوشه های اقاقی شدم

انگار مادرم گریسته بود آن شب...

فروغ

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط نیلوفر معتمدی| |

مادرم مثل شبهای گذشته به پدر زنگ زد، بر خلاف همیشه تلفن رو اسپیکر بود ...

داشتن سلام و احوالپرسی میکردن وقتی صداشو شنیدم یه حس غریبی بهم دست داد!

شاید عشق بود شاید دلتنگی و شاید ...

نمیدونم بغضی بی دلیل دست بر گلویم انداخته و می فشارد

احساس کردم چقدر از قلبم دور هستم

احساس کردم تو دفتر ذهن سردرگمم چکامه ای وجود ندارد

کاش احساسم را از ژرفای چشمان سردم میخواندی

کاش میدانستی واژه ی اتنظار چقدر بی رحم و ظالم است

و کاش میدانستی من همان دختر کوچکی هستم که شبها در آغوشت به دیدار

رویاهای پاک و آبی کودکیم ره سپار میشدم

و هزاران کاش دیگر که شاید برای درک سرسپردگیم ناچیز باشد....

 

 

ریسمانی بر گردنم افکنده دوست

می کشد هرجا که خاطرخواه اوست

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط نیلوفر معتمدی| |

(خانه دوست کجاست)

در فلق بود که پرسید سوار.

رهگذار شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری گفت:

(نرسیده به درخت،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ،سر بدر می آرد،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی میشنوی:

کودکی میبینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور

و از می پرسی

خانه ی دوست کجاست)

سهراب

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط نیلوفر معتمدی| |

شاهزاده ی سیاه موی من

سنگینی چشمانت مرا آب می کند

روزی که از اخترک خوبیهایت به اخترک من آمدی نمی دانستی این آشفته بازار چقدر سیاه و تار است.

اینجا انسانها چیزی به نام دوست داشتن را نه تنها تجربه نکردن بلکه باور هم ندارند.

آمدی...

بدون اینکه بدانی مردمان این بی بها خاک به جای آغوش گرم خود را در لباسهایشان زندانی می کنند.

شاهزاده ی من

در این سرای گل هایی میرویند زایـبـــــــــــا و رویایی اما میرویند که شکوه و جلال خود را به رخ کشند.

در اخترک من هیچ کس گرمای دستانش را به کسی هدیه نمی کند 

یا در خرمن زلفی نابود نمی کند!

شاهزاده ی سیاه چشم من

مردمان دیـــــــارم همدیگر را نمیبوسند این کار را گناه میدانند، آنها لبهایشان را از وحشت آتش دوزخ محبوس میکنند!

در اخترک من نمیتونی فریاد بکشی ، نمیتوانی واژه ای به نام  عشق را بیان کنی...

آری این اخترک زیبا ولی پوشالی من است!!!

میخواهم سنت کهن اخترکم را بشکنم

میخواهم دستانم را میهمان دستان گرمت کنم

لبان سپیدم را فدای روح جاودانت کنم

می خواهم به جای لباس خود را در آغوش اهورایی تو گم کنم و

میخواهم با تمام وجود کهنه و ساکتم

بگویم...

عاشقتم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط نیلوفر معتمدی| |

      سیاه چشم روح آبیتو به جفای زمینی ها نفروش

      تو زندگی همه خوردت میکنن مثل یک برگ بی رمق اما تو مقاوم باش و سرسخت

      بانو به هیچ کس نگی قلبت براش میتپه بهش نگی چشماش مثل دریا زلال و پاکه

      سرآغاز هر سلامی خنجری که اسمش دوریه

      شاهدختم به هیچکس با لبخند نگی چقدر خوشحالی که تو زندگیته ،

      چون یه زمان چشمانه بی گناهت برای رفتنش بارانی میشه

      شاهدخت کوچولو عشق مثل ماتم کده است ،

      مامان زمانی تو این ماتم کرده ساقی بود

      اما  مامان جان سعی کن در تمام شرایط فقط عاشق پروردگارت باشی

      هرشب درآغوش او عشق بازی کنی

      شاهدختم تنها گوش شنوا خداست اسرار نوجوانیتو به اون بگو و

      عاشقانه ترین  بوسه ها را بر لبانش بزن که بی ریاترین کمکها از آن اوست

      آرتمیس نازم افکارتو به خاطر هیچکس عوض نکن

       به خاطر هیچکس چشمان بی گناهتو ابری نکن

       که هیچ انسانی لیاقت آب پاک روحتو نداره

      چشم سیاه ، بگذار تنها نوازشگر اندامت شازده ی خوشبختیهات باشه نه هر نسیم 

       سرگردانی

      آرتمیس گرمای دستاتو به آسونی به کسی نبخش

      شاهدخت دریاچه ی بیکران رویاهای بی امتدادم  ، عشق با تمامه عشوه گری و

       زیبایی پر از

                          بدی و پوچی است...

 


    توهم درگیر تشویشی

                             مثل حالی که من دارم برای دیدنت امشب تمام سال بیدارم

    

  دوست دارم

              دوست دارم

                        دوست دارم

                                                          دوست دارم

                                                                      دوست دارم

                                                                                                   دوست دارم

                                                                                                                                                           ...

نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط نیلوفر معتمدی| |

  یه شب تو خواب وقت سحر شهزاده ای زرین کمر

  نشسته بر اسب سپید میومد از کوه و کمر

  میرفتو آتش به دلم میزد نگاهش

  کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه

  این دو چشم پر آبم روزی که بختم باز بشه بی یار بشه اونکه امد به  خوابم

  از خواب شیرین ناگه پریدم او را ندیدم دیگر کنارم

  به خدا جانم رسیده از غصه بر لب هر روز و هر شب

  در انتظارم به خدا

  کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه

  این دو چشم پر آبم روزی که بختم باز بشه بی یار بشه اونکه امد به خوابم

  میرفتو آتش به دلم میزد نگاهش

  میرفتو آتش به دلم میزد نگاهش

  .....................................

نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط نیلوفر معتمدی| |